خاطره یک:
ظهر اون روز، بعد از تمام شدن مدرسه، دفتر نمرات دانش آموزان رو با خودم آوردم خونه. اون موقع مجرد بودم و با مادرم زندگی می کردم. دفتر نمرات رو گذاشتم روی طاقچه و برای ، از خونه خارج شدم. عصر رفتم سراغ دفتر نمرات تا یه نگاهی به نمرات بچه ها بندازم؛ دفتر نمره رو که باز کردم، دیدم چند صفحه از دفتر نمرات، کنده شده! به دانش آموزانی که نمره کمتر گرفته بودن، شک کردم و تصمیم گرفتم موضوع رو فردا بررسی کنم.
دریاچه سوان که بزرگترین دریاچهٔ قفقاز و از بزرگترین دریاچههای کوهستانی آب شیرین در جهان می باشد، در ۶۰ کیلومتری شمال شرقی ایروان و در استان گغاریک قرار دارد.
ماهی قزلآلای مشهوری به نام ایشخان(شاهزاده)بومی این دریاچه است.
پشت درو ننداختی ننه
با خوبو بدم ساختی ننه
سرمو بگیر تو دامنت
قربون بوی پیرهنت
قربون بوی پیرهنت
و قربون بوی پیرهنت
دنیارو می خواستی برام
عمرتو گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت
نماز بود و عبادت
نماز بود و عبادت.
اول استخدامیم، علی رغم میل باطنیم، به سفارش و امر پدر که در جوامع سنتی ای مثل ایران خودمون، از برندگی برخوردار است و متعاقب آن، با رعایت اصل ادب و اطاعت از پدر، با توجیه بی اساس خدمت به همشهریان، از تهران، از آن ابرشهر، شهری که دوست داشتم و دارم، از شهرِ با مردمانی لارج، از شهری که حوصله آدم هیچ وقت سر نمی رود، آن مرکز امکانات، آن قبله آمال، آن شهر رسیدن به همه چیز مادی و معنوی که از اشخاص کوچک، اشخاص بزرگی می سازد، از جایی که پدری در زیر پله، تنها با شغل آب میوه گیری، فرزندانش را به درجه استادی دانشگاه می رساند، به شهرستانی که یک مغازه بیشتر داشته باشی یا یک ماشین سواری مدل بالایی سوار بشی یا باغی داشته باشی، حتما و قطعا، انگ زیرخاکی پیدا کردن و قاچاق مواد مخدر یا امثال آن بهت می زنن، به شهرستانی که همه همدیگر را می پایند و حساب و کتاب همدیگر را می کنند؛ جایی که همه نه اما بیشتر مردمان اصیلش، به استان ها و کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند تا آن جایی که بعضی وقت ها، حتی یه همشهری هم پیدا نمی کنی تا باهاش خوش و بشی داشته باشی، برگشته بودم؛ استخدامم، هنوز قطعی نشده بود. در اداره شهرستان بودم که دو نفر از وزارتخونه، از تهران اومده بودن؛ همکاران می گفتن: برای بازرسی و ارزیابی عملکرد اومده اند؛ اتاق هارو یکی یکی سرکشی می کردند و با کارمندان، گفت و گو می کردن؛ وقتی اومدن اتاقی که منم اونجا مستقر بودم، یه نگاهی به روی میز انداختن و پرسیدن: چرا شما روی میزتان چیزی نیست و چرا پرونده ای روی میزتان نیست؟! کاری انجام نمی دین شما؟ گفتم: معیار کارکرد کارمند از دید شما، تعداد پرونده های روی میزه؟ هرکسی روی میزش شلوغ تره، پرکارتره الزاما به نظرتون؟ از چهره شان فهمیدم از پاسخ و تحلیل اینگونه من، خوششون نیومده و از جواب به ظاهر سربالایی که یک کارمند تازه استخدام شده ای مثل من داده بود، دلخور شده اند.
اول استخدامیم، علی رغم میل باطنیم، به سفارش و امر پدر که در جوامع سنتی ای مثل ایران خودمون، از برندگی برخوردار است و متعاقب آن، با رعایت اصل ادب و اطاعت از پدر، با توجیه بی اساس خدمت به همشهریان، از تهران، از آن ابرشهر، شهری که دوست داشتم و دارم، از شهرِ با مردمانی لارج، از شهری که حوصله آدم هیچ وقت سر نمی رود، آن مرکز امکانات، آن قبله آمال، آن شهر رسیدن به همه چیز مادی و معنوی که از اشخاص کوچک، اشخاص بزرگی می سازد، از جایی که پدری در زیر پله، تنها با شغل آب میوه گیری، فرزندانش را به درجه استادی دانشگاه می رساند، به شهرستانی که یک مغازه بیشتر داشته باشی یا یک ماشین سواری مدل بالایی سوار بشی یا باغی داشته باشی، حتما و قطعا، انگ زیرخاکی پیدا کردن و قاچاق مواد مخدر یا امثال آن بهت می زنن، به شهرستانی که همه همدیگر را می پایند و حساب و کتاب همدیگر را می کنند؛ جایی که همه نه اما بیشتر مردمان اصیلش، به شهری دیگر یا به استان ها و کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند تا آن جایی که بعضی وقت ها، حتی یه همشهری هم پیدا نمی کنی تا باهاش خوش و بشی داشته باشی، برگشته بودم؛ استخدامم، هنوز قطعی نشده بود. در اداره شهرستان بودم که دو نفر از وزارتخونه، از تهران اومده بودن؛ همکاران می گفتن: برای بازرسی و ارزیابی عملکرد اومده اند؛ اتاق هارو یکی یکی سرکشی می کردند و با کارمندان، گفت و گو می کردن؛ وقتی اومدن اتاقی که منم اونجا مستقر بودم، یه نگاهی به روی میز انداختن و پرسیدن: چرا شما روی میزتان چیزی نیست و چرا پرونده ای روی میزتان نیست؟! کاری انجام نمی دین شما؟ گفتم: معیار کارکرد کارمند از دید شما، تعداد پرونده های روی میزه؟ هرکسی روی میزش شلوغ تره، پرکارتره الزاما به نظرتون؟ از چهره شان فهمیدم از پاسخ و تحلیل اینگونه من، خوششون نیومده و از جواب به ظاهر سربالایی که یک کارمند تازه استخدام شده ای مثل من داده بود، دلخور شده اند.
اول استخدامیم، علی رغم میل باطنیم، به سفارش و امر پدر که در جوامع سنتی ای مثل ایران خودمون، از برندگی برخوردار است و متعاقب آن، با رعایت اصل ادب و اطاعت از پدر، با توجیه بی اساس خدمت به همشهریان، از تهران، از آن ابرشهر، شهری که دوست داشتم و دارم، از شهرِ با مردمانی لارج، از شهری که حوصله آدم هیچ وقت سر نمی رود، آن مرکز امکانات، آن قبله آمال، آن شهر رسیدن به همه چیز مادی و معنوی که از اشخاص کوچک، اشخاص بزرگی می سازد، از جایی که پدری در زیر پله، تنها با شغل آب میوه گیری، فرزندانش را به درجه استادی دانشگاه می رساند، به شهرستانی که یک مغازه بیشتر داشته باشی یا یک ماشین سواری مدل بالایی سوار بشی یا باغی داشته باشی، حتما و قطعا، انگ زیرخاکی پیدا کردن و قاچاق مواد مخدر یا امثال آن بهت می زنن، به شهرستانی که همه همدیگر را می پایند و حساب و کتاب همدیگر را می کنند؛ جایی که همه نه اما بیشتر مردمان اصیلش، به شهری دیگر یا به استان ها و کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند تا آن جایی که بعضی وقت ها، حتی یه همشهری هم پیدا نمی کنی تا باهاش خوش و بشی داشته باشی، برگشته بودم؛ استخدامم، هنوز قطعی نشده بود. در اداره شهرستان بودم که دو نفر از وزارتخونه، از تهران اومده بودن؛ همکاران می گفتن: برای بازرسی و ارزیابی عملکرد اومده اند؛ اتاق هارو یکی یکی سرکشی می کردند و با کارمندان، گفت و گو می کردن؛ وقتی اومدن اتاقی که منم اونجا مستقر بودم، یه نگاهی به روی میز انداختن و پرسیدن: چرا شما روی میزتان چیزی نیست و چرا پرونده ای روی میزتان نیست؟! کاری انجام نمی دین شما؟ گفتم: معیار کارکرد کارمند از دید شما، تعداد پرونده های روی میزه؟ هرکسی روی میزش شلوغ تره، پرکارتره الزاما به نظرتون؟ از چهره شان فهمیدم از پاسخ و تحلیل اینگونه من، خوششون نیومده و از جواب به ظاهر سربالایی که یک کارمند تازه استخدام شده ای مثل من داده بود، دلخور شده اند.
میدان جمهوری ایروان، سابقا به نام میدان لنین (Lenin) نامیده میشد؛ این میدان، یکی از دیدنیترین مناطق ایروان، پایتخت ارمنستان است. این میدان، در سالهای اخیر، به محلی برای برگزاری مهمترین کنسرتهای موسیقی و اجرای آهنگهای مختلف که البته محدود به آهنگهای ارمنی نمیشوند، تبدیل گشته که سبب شده تا مردم، نه تنها از سرتاسر ارمنستان بلکه از نقاط مختلف دنیا نیز برای شرکت در این مراسم به این مکان بیایند. دوران اتحاد جماهیر شوروی، عصر بازسازی برای تمام کشورهای اتحاد جماهیر شوروی به شمار میرفت که ارمنستان نیز از این امر مستثنی نبود.
- باید می گذاشتی عاشقت بمانم.
- عشق چیزی نیست
- که هر دقیقه
- هر روز، اتفاق بیفتد
- اگر افتاد
- باید دو دستی چسبیدش.
- باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
- به قایق هایی که نجاتمان می دادند.
- به رویاهایم
- به عشق.
- زندگی اقیانوس دیوانه ای ست.
مهدیه لطیفی
اول استخدامیم، علی رغم میل باطنیم، به سفارش و امر پدر که در جوامع سنتی ای مثل ایران خودمون، از برندگی برخوردار است و متعاقب آن، با رعایت اصل ادب و اطاعت از پدر، با توجیه بی اساس خدمت به همشهریان، از تهران، از آن ابرشهر، شهری که دوست داشتم و دارم، از شهرِ با مردمانی لارج، از شهری که حوصله آدم هیچ وقت سر نمی رود، آن مرکز امکانات، آن قبله آمال، آن شهر رسیدن به همه چیز مادی و معنوی که از اشخاص کوچک، اشخاص بزرگی می سازد، از جایی که پدری در زیر پله، تنها با شغل آب میوه گیری، فرزندانش را به درجه استادی دانشگاه می رساند، به شهرستانی که یک مغازه بیشتر داشته باشی یا یک ماشین سواری مدل بالایی سوار بشی یا باغی داشته باشی، حتما و قطعا، انگ زیرخاکی پیدا کردن و قاچاق مواد مخدر یا امثال آن بهت می زنن، به شهرستانی که همه همدیگر را می پایند و حساب و کتاب همدیگر را می کنند؛ جایی که همه نه اما بیشتر مردمان اصیلش، به شهری دیگر یا به استان ها و کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند تا آن جایی که بعضی وقت ها، حتی یه همشهری هم پیدا نمی کنی تا باهاش خوش و بشی داشته باشی، برگشته بودم؛ استخدامم، هنوز قطعی نشده بود. در اداره شهرستان بودم که دو نفر از وزارتخونه، از تهران اومده بودن؛ همکاران می گفتن: برای بازرسی و ارزیابی عملکرد اومده اند؛ اتاق هارو یکی یکی سرکشی می کردند و با کارمندان، گفت و گو می کردن؛ وقتی اومدن اتاقی که منم اونجا مستقر بودم، یه نگاهی به روی میز انداختن و پرسیدن: چرا شما روی میزتان چیزی نیست و چرا پرونده ای روی میزتان نیست؟! کاری انجام نمی دین شما؟ گفتم: معیار کارکرد کارمند از دید شما، تعداد پرونده های روی میزه؟ هرکسی روی میزش شلوغ تره، پرکارتره الزاما به نظرتون؟ از چهره شان فهمیدم از پاسخ و تحلیل اینگونه من، خوششون نیومده و از جواب به ظاهر سربالایی که یک کارمند تازه استخدام شده ای مثل من داده بود، دلخور شده اند.
درباره این سایت